. نسب پيامبر اسلام(ص):1
نسب پيامبر اسلام به اين صورت است: حضرت محمد(ص) --> عبدالله --> عبدالمطلب --> هاشم --> عبدمناف --> قصى --> كلاب --> مرّه --> كعب --> لؤىّ --> غالب --> فِهر --> مالك --> نضر --> كَنانه --> خزيمه --> مدركه --> الياس --> مضر --> نزار --> معدّ --> عدنان. (سيرهى ابن هشام، ج 1، ص 1، نسب قريش نوشته مصعب بن عبدالله بن مصعب زبيرى، بحار الانوار، ج 15، ص 104، كتاب حذف من نسب قريش نوشتهى مورّج بن عمرو سدوسى چاپ مصر و ديگر كتب انساب).
عبدالمطلب، جدّ اول پيامبر اسلام است. از عبدالمطلب ده پسر به يادگار ماند. اين پسران عبارتند از: عباس، حمزه، عبدالله، ابوطالب، زبير، حارث، حجل، مقوّم، ضرار و ابولهب. (سيرهى ابن هشام، ج 1، ص 113).
بعضى از نسبشناسان، پسر ديگرى براى عبدالمطلب ذكر كردهاند به نام غَيداق». (كتاب حذف من نسب قريش، ص 5) با اين فرد، عبدالمطلب، داراى يازده پسر مىشود، ولى صاحب جواهر احتمال داده كه غيداق همان حجل است. (جواهر الكلام، ج 16، ص 104، كتاب الخمس).
بعضى از نويسندگان پسر ديگرى هم براى عبدالمطلب ثبت كردهاند به نام «قُثم»، (تاريخ الاسلام، دكتر حسن ابراهيم حسن، ج 1، ص 19، چاپ مصر، 1964) و با اين حساب، عبدالمطلب داراى دوازده پسر بوده است. ولى به نظر مىرسد كه عبدالمطلب داراى ده پسر بود و اين ده پسر را در آن زمان «السّادة العشرة» مىگفتند. (بحارالانوار، ج 15، ص 127 و جواهر الكلام، ج 16، ص 104).
السادة العشره به معناى ده سَروَر و دَه بزرگوار است و اين مىرساند كه فرزندان عبدالمطلب در ميان مردم، داراى مقام ومنزلت بالايى بودند. در آن زمان عبدالمطلب در ميان مردم عرب با عنوان سَيِّدُ البطحاء و ابو السّادة العشرة معروف بود و چون داراى شرف و سيادت بود، او را «سَيِّد» مىناميدند و در همان زمان تمام عرب، سيادت، سرورى و زعامت او را پذيرفتند. قبيلهى قريش زعامت و سيادت او را قبول كردند و عرب ديگر هم او را به عنوان زعيم و رئيس پذيرفتند. (بحارالانوار، ج 15، ص 123 و 127).
در «كتاب حذف من نسب قريش» كه در قرن سوم نوشته شده اين عبارت آمده است: «فكان عبدالمطلب سيد قريش فى عصره لا ينازع السودد». (ص 4). معناى اين جمله به فارسى چنين است: پس عبدالمطلب در عصر خود سرور و زعيم بىرقيب قبيلهى قريش بود. ابرهه براى تخريب كعبه با نيروهاى خود در نزديكى مكه استقرار يافت. عبدالمطلب به نزد ابرهه رفت. ابرهه در ضمن سخنانش، به عبدالمطلب گفت: «يحقّ لك ان تكون سيِّد قومك». (بحارالانوار، ج 15، ص 130، س 15).
تو را مىسزد كه سيِّد و زعيم قوم خودت باشى. به اين ترتيب، در آن عصر، در ميان مردم، تنها عبدالمطلب را سيد مىگفتند و هر گاه اين كلمه تنها و بدون قيد ياد مىشد، عبدالمطلب را شامل مىگرديد و عرب آن زمان به هر كسى سيد نمىگفتند. توجه داشته باشيم كه اصل در سيادت و سيد بودن، داراى مجد، شرف و عظمت بودن است و به نسل پيامبر اسلام، هم كه اطلاق مىشود به خاطر همين اصل است و كلمه سيد در لغت به معناى كسى است كه بالاتر از او كسى نيست. (علم النسب، محمدرضا مامقانى، جزء اول، ص 144 و جزء دوم، ص 104).
جدّ دوم پيامبر اسلام(ص) هاشم است. هاشم را مردم آن منطقه «قمر» مىخواندند كه به معناى ماه است. (بحار، ج 15، ص 124، س 4).
جد سوم پيامبر اسلام عبد مناف است. عبد مناف در عصر خود در ميان مردم به «سيد» معروف بود چون داراى شرف و سيادت بود. (همان).
جدّ چهارم پيامبر قصىّ نام داشت. او همهى قرشيان را به مكه آورد و قرشيان او را به عنوان زعيم قبول كردند و به اين ترتيب قبيلهى قريش به وجود آمد و همهى امور مربوط به كعبه به دست آنان افتاد. (سيره ابن هشام، ج 1، ص 130، 131).
جد دوازدهم پيامبر نضر بن كنانه است. نضر بن كنانه را قُريش مىگويند و همه كسانى را كه از نسل او هستند قريشى مىنامند. (همان، ص 96).
وقتى كه قصى نسل زندهى نضر را جمعآورى و سازمان دهى كرد، قبيلهى قريش به وجود آمد. با اين محاسبه، هم اكنون تمام سادات كرهى زمين، قرشى هستند.
برخى از نسب شناسان مىگويند: فهر، قريش اول است، مالك قريش دوم و نضر، قريش سوم، (الرسالة الاسديّه فى انساب السادات العلويه، عبيدلى سبوارى؛ مقدمه آيتالله نجفى مرعشى، ص 5، چاپ تبريز، 1352 شمسى).
پدر پيامبر اسلام عبدالله است. عبدالله وفات كرد و مادر پيامبر هم وفات كرد. سرپرستى پيامبر اسلام با عبدالمطلب بود. حضرت محمد(ص) محبوب دل عبدالمطلب بود. روزى عبدالمطلب با افراد خود نشسته بود و پيامبر كودك خردسال بود. عبدالمطلب به آن افراد گفت: «انّى ارى انّه سيأتى عليكم يوم و هو سيدُكم»، (بحارالانوار، ج 15، ص 143، س 2) من به حقيقت مىبينم كه روزى مىآيد كه او سيد و سرور شما مىگردد. اين پيشگوئى عبدالمطلب تحقق يافت و حضرت محمد(ص) سيد و سالار همه شد.
2. نسل پيامبر:
نسل پيامبر با دخترش حضرت فاطمه(س) ادامه يافت و فرزندان حضرت فاطمه فرزندان پيامبر هستند و پيامبر نسبت به اولاد فاطمه زهرا محرم است و با هيچ كدام از نسل فاطمه نمىتواند ازدواج كند. اگر فرزندان دختر، فرزند انسان نباشد مىتوان با دختران او ازدواج كرد. بنابراين هر كس كه نسبش به حضرت فاطمه(س) مىرسد، فرزند پيامبر حساب مىشود.
حضرت امام موسى الكاظم(ع) فرمود: روزى به مجلس هارون الرشيد خليفهى عباسى وارد شدم. هارون سؤالهايى كرد و من جواب دادم. هارون پرسيد شما چگونه مىگوييد كه پسر پيامبريد در حالى كه پيامبر نسل نداشت. او فقط دختر داشت و نسل انسان از پسر مىماند نه دختر. من در جواب سؤال هارون آيه 84 سورهى انعام را خواندم. خداوند مىفرمايد: و وهبنا له اسحق و يعقوب كلاً هدينا و نوحا هدينا من قبل و من ذريته داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون و كذلك نجزى المحسنين * و زكريا و يحيى و عيسى و الياس كل من الصالحين؛ ما به ابراهيم اسحاق و يعقوب را بخشيديم و همه را هدايت كرديم و نوح را از پيش هدايت كرده بوديم و از نژاد او داود، سليمان، ايوب، يوسف، موسى و هارون را. ما نيكوكاران را چنين پاداش مىدهيم. و نيز زكريا يحيى، عيسى و الياس را كه همگى از صالحان هستند»، (الميزان، ج 7، ص 241، عربى، بيروت، چاپ دوم). به هارون گفتم: اى هارون! پدر عيسى كيست؟ هارون گفت: عيسى پدر ندارد. گفتم: پس چطور عيسى از نسل ابراهيم بشمار رفته است؟! پس بدان كه خداوند عيسى را از طريق مادرش مريم به نسل حضرت ابراهيم ملحق ساخته است. ما هم از طريق مادرمان حضرت فاطمه زهرا از نسل پيامبر اسلام به حساب مىآييم. (تفسير صافى، ج 1، ص 530 چاپ دوجلدى قديمى، تفسير نمونه، ج 5، ص 328 به نقل از نور الثقلين، ج 1، ص 743).
در زمان جاهليت، براى زن ارزشى قائل نبودند و نسب را تنها از طريق پدر مىدانستند ولى دين اسلام، اين ديدگاه را باطل اعلام كرد. البته با اين حال برخى افراد هنوز هم فرزندان دخترشان را فرزندان خودشان نمىدانند. در تفسير عياشى آمده است كه روزى حجّاج كسى را دنبال يحيى بن معمر فرستاد. يحيى را آوردند. حجاج گفت: شنيدهام كه تو گمان مىكنى حسن و حسين پسران رسول خدا هستند و اين را از قرآن مىگويى در صورتى كه من قرآن را از اول تا آخر خواندم ولى اين مطلب را نيافتم يحيى بن معمر گفت: شما سورهى انعام را نمىخوانى؟ در سورهى انعام آمده است: و من ذريته داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون و كذلك نجزى المحسنين * و زكريا و يحيى و عيسى و الياس كل من الصالحين. مگر عيسى در اين آيه از نسل ابراهيم شمرده نشده است؟ حجاج گفت: درست مىگويى، اين آيه را خواندهام. (الميزان، ج 7، ص 261).
دربارهى اينكه فرزندان دختر انسان، فرزندان انسان است مىتوانيد به تفسير الميزان، ج 7، ص 261 تا 265، تفسير برهان، ج 1، ص 538 چاپ قديم، تفسير صافى، ج 1، ص 530، تفسير نمونه، ج 5، ص 327 و شبهاى پيشاور سلطان الواعظين، ص 103 مراجعه كنيد.
3. يكى از احكام اسلامى خمس است.
شيعه و سنى خمس را از احكام ضرورى اسلام مىدانند. خمس مصرف خاصى دارد. يكى از احكام ضرورى اسلامى «صلهى رحم» است. صلهى رحم به اين معناست كه ما بايد با خويشان خود ارتباط و پيوند داشته باشيم و اگر كسى قطع رحم كند مرتكب گناه بزرگ شده است .اين احكام و احكام ديگرى مانند ارث ضرورت نسبشناسى را نشان مىدهد.
بنابراين اگر در مورد نسل پيامبر و يا نسلهاى ديگر اهتمام به خرج داده مىشود، بيجا نيست.
4. مستحقّين خمس:
مستحقين خمس فرزندان عبدالمطلب هستند چه پسر و چه دختر، (شرائع، ج 1، ص 182، چاپ دو جلدى چهار جزئى، كتاب الخمس). ولى صاحب جواهر مىگويد: مستحقين خمس كسانى هستند كه با نسب صحيح به هاشم جدّ دوم پيامبر برسند و ذريه هاشم منحصر در كسانى است كه عبدالمطلب به دنيا آورده است. نسل عبدالمطلب هم منحصر در عبدالله، ابوطالب، عباس، حمزه و زبير
است. عبدالله فقط حضرت محمد را داشت و نسل حضرت محمد در فاطمه زهرا است و فاطمه را على(ع) به همسرى انتخاب كرد. نتيجه اين مىشود كه نسل حضرت محمد و فاطمه داخل در نسل ابى طالب مىشود. به اين ترتيب نسل عبدالمطلب منحصر مىشود در چهار نفر: ابوطالب، عباس، حمزه و زبير. پس خمس منحصر است در فرزندان ابوطالب، فرزندان عباس، فرزندان حمزه، چه پسر و چه دختر. در حال حاضر فقط نسل ابى طالب وعباس معلوم الحال هستند و خداوند بركت در نسل را در ابى طالب گذاشته است گرچه مستحق خمس، همه آنها هستند ولى در حال حاضر فقط از ابوطالب و عباس، فرزندان و نسل موجود است، (جواهرالكلام، ج 16، ص 104). از آنچه گذشت روشن شد كه جدّ همه سادات هاشم يا عبدالمطلب است و همه فرزندان عبدالمطلب و فرزندان آن فرزندان همه سادات هستند. پيامبر ما، حضرت على، حضرت زهرا و همهى امامان دوازدهگانه، سيد و سالار همهى مؤمنان هستند ونسل هاشم از آغاز تا به امروز همه سادات و سرور ما هستند.
5. كلمهى سيد، شريف و نقيب:
كلمهى «سيد» در اصل به معناى كسى است كه صاحب مجد و عظمت است. و به همين اعتبار، نسل پيامبر اسلام را سيد مىگويند. از سخنان ابن شهر آشوب به دست مىآيد كه در قرن ششم هجرى قمرى كلمهى سيد رواج كامل داشت و اولاد پيامبر را سيد مىگفتند. تحقيقات نشان مىدهد كه در قرن چهارم و پنجم كلمه «سيد» به همراه قرينه بر اولاد پيامبر اطلاق مىشد و در قرن ششم بدون قرينه استعمال مىگرديد. در عصر حاضر، در ايران به بنى هاشم سيد مىگويند و به غير آن به كسى سيد نمىگويند.در حجاز كسانى را كه از طريق امام حسين به پيامبر مىرسند، سيد مىگويند. در قسطنطنيه عموم مردم را سيد مىگويند و در آنجا كلمه سيد دلالت بر هاشمى بودن ندارد. در عهد صفوى به اولاد پيامبر كلمهى ميرزا را اطلاق مىكردند ولى در زمان ما ميرزا دلالت بر هاشمى بودن ندارد. (جامع الأنساب، آيتالله روضاتى، ج 1، ص 32).
... مامقانى مىنويسد: در غير حجاز كلمه سيد به بنى هاشم و بنى عبدالمطلب اطلاق مىشود. در كشورهاى عربى شيعيان اين كلمه را به اولاد هاشم و عبدالمطلب اطلاق مىكنند ولى عرب غير شيعه در معناى لغوى آن بكار مىبرند. (علم النسب، ج 1، ص 144).
به طور كلى دربارهى كلمه «سيد» مىتوان گفت كه در ابتدا اين كلمه را بدون قرينه بر خود هاشم، عبدالمطلب، پيامبر اسلام و نسل بزرگوار او اطلاق مىكردند. پس از اينكه در ميان مسلمانان اختلاف حاصل شد، شيعه اين كلمه را همچنان بر آن بزرگواران اطلاق مىكرد ولى غير شيعه، اين كلمه را از آن قداست پايين آوردند و حتى به پستترين آدم هم اطلاق كردند. در اين كه چرا غير شيعه اين بازى را با اين كلمه كردند مىتواند گفت كه آنان نخواستند با شيعه هماهنگ باشند. كلمهى «شريف» در اصطلاح مردم ممالك عربى به كسانى اطلاق مىشود كه از اولاد حضرت على و حضرت فاطمه باشند. گاهى تنها بر اولاد على(ع) اطلاق مىشود گرچه از اولاد حضرت فاطمه زهرا(س) نباشد و گاهى هم بر مطلق بنى هاشم اطلاق مىشود و در ايران شريف به كسى مىگويند كه مادرش «سيّده» باشد و پدرش «سيد» نباشد. (جامع الانساب، ج 1، ص 30 به نقل از لوامع صاحبقرانى).
اطلاق كلمهى «شريف» بر نسل پيامبر از همان صدر اسلام است و در قرن سوم اسلامى، رواج كامل پيدا كرد، (همان، ص 31). وقتى كه فاطميان در مصر به حكومت رسيدند، فقط سادات حسنى و حسينى را شريف ناميدند، (همان به نقل از اسعاف الراغبين). كلمه «نقيب» در لغت به معناى پيشواست و در اصطلاح علم نسب، به معناى پيشواى سادات است. سيد حسين بن احمد از نوادگان زيد شهيد در سال 251 هجرى قمرى از مدينه به بغداد آمد و بر خليفه عباسى المستعين بالله وارد شد. سيد حسين از او خواست كه شخصى را به سرپرستى طالبييّن و اشراف تعيين كند. خليفه با اطرافيان خود مشورت كرد و با صلاحديد آنان، خود سيد حسن را به سرپرستى سادات نصب كرد و پس از مرگ سيدحسن، مقام نقابت در فرزندان او ماند. به تدريج كه سادات زياد مىگرديدند، نقيبها هم زياد مىگرديدند. نقابت سادات، مقام بزرگى بود، قرنها ادامه يافت و تشكيلاتى بود كه به وضع سادات مىرسيد و تا اين مقام بود، حقوق سادات، خوب تأمين مىشد و متأسفانه اين مقام اكنون متروك شده و حقوق سادات هم در بسيارى موارد پايمال گرديده است. مهمترين وظايف نقيب اين است كه حافظ و نگاهبان نسب سادات است، مراقبت كامل نسبت به همهى سادات قلمرو و نقابت خود دارد تا مبادا از آنان كارهاى خلاف سربزند، ثبت و ضبط متولّد شدهها و مردهها به عهده اوست تا كسى كه سيد است از جمع سادات بيرون نرود و كسى كه سيد نيست در جمع سادات داخل نشود، مراقبت تمام نسبت به ازدواجهاى سادات به عمل مي آورد و همواره همتاها را به ازدواج يكديگر در مىآورد، حقوق سادات را، نقيب دريافت مىكند، اختلافات سادات را همين نقيب بررسى و برطرف مىسازد و مواظبت به عمل مىآورد تا سادات به خاطر شرف و منزلتى كه دارند، از مردم عادى سوء استفاده نكنند و بر آنان ستم وارد كنند. اين نقيب، همانند خليفه در ميان مردم بود و عظمت زيادى داشت، (جامع الانساب، ج 1، ص 37، الغدير، ج 4، ص 205 تا 207، در الغدير بحث كامل درباره منصب نقابت دارد و براى نقيب 12 وظيفه ذكر كرده است و گفته است كه پنج وظيفه ديگر هم نقيب دارد و اگر آن پنج وظيفه را هم به عهده بگيرد، نقابتش عام مىگردد.)
به نظر مىرسد كه دشمنان سادات اين منصب را پايمال كردند تا سادات سروسامانى نداشته باشند. خود نقيب بايد صاحب فضل و منقبت باشد و هر كسى شايستگى مقام نقابت را ندارد.
بسم الله الرحمن الرحیم
قال تعالى ” یا أیها الناس انا خلقناکم من ذکر وأنثى وجعلناکم شعوبا وقبائل لتعارفوا ان أکرمکم عند الله أتقاکم ان الله علیم خبیر “. سورة الحجرات – آیة ۱۳
وعن النبی (ص) أنه قال:
” تعلموا من أنسابکم ما تصلون به أرحامکم , فان صلة الرحم محبة فی الأهل, مثراة فی المال, منسأة فی الأجل, مرضاة للرب “. وقال (ص): ” کلکم لأدم وأدم من تراب, أکرمکم عند الله أتقاکم, لیس لعربی على عجمی الا بالتقوى “.
وقال أمیر المؤمنین الأمام علی – علیه السلام – فی وصیة لأبنه الأمام الحسن المجتبى (ع): ” یا بنی أکرم عشیرتک, فانهم جناحک الذی تطیر به, فأنک بهم تصول وبهم تطول, وهم العدة عند الشدة. أکرم کریمهم, وعد سقیمهم, واشرکهم فی أمورک, ویسر عن معسرهم”
لم یجعل الأسلام للأنساب ما کان لها من شأن فی الجاهلیة, من حیث المفاخرة بها. بل جعل التقوى مکرمة للأنسان. ” ان أکرمکم عند الله أتقاکم ” فحلت التقوى محل حمیة الجاهلیة وفخرها بالآباء. وأصبح الأکرم هو الأتقى. ولکن ذلک لم یمنع المسلمین الأولیین من الأفتخار بأنسابهم والحفاظ علیها. حتى أن الرسول الکریم کان نفسه حریصا على حفظ الأنساب. ولذلک قال ” أنا النبی لا کذب, أنا ابن عبدالمطلب “. وکان یفخر بقومه فیقول ” نحن بنو النضر بن کنانة ” ثم یذکر بأن الله جعل العرب بیوتا ” فجعلنی خیرهم بیتا “.
ورغم هذه الدعوة الصریحة التی جاء بها القرآن, الى الأفتخار بالتقوى, فان الرسول حض على تعلم الأنساب وحفظها. فقال ” تعلموا من أنسابکم ما تصلون به أرحامکم”. فجعل غایة التعلم صلة الأرحام, لا التفاخر بالأحساب. ودعا الرسول الى التمسک بها والأبتعاد عن أدعائها. “” جزء مقتبس من مقدمة کتاب – طرفة الأصحاب فی معرفة الأصحاب. أما بالنسبة لتدوین أنساب القبائل والعشائر العربیة, فقد بدأ الأهتمام بها منذ قرون عدیدة, ولا خفاء بأن المعرفة بعلم الأنساب من الأمور المطلوبة, والمعارف المندوبة, لما یترتب علیها من الأحکام الشرعیة, والمعالم الدینیة.
“”وفی زماننا الحاضر فقد کثر التألیف عن الأنساب المتعلقة بالقبائل العربیة, وهذا عمل سار فی حد ذاته, غیر أن کثیرا ممن لا علم لهم بأنساب القبائل وتاریخها, أخذوا یکتبون عنها بالتخلیط والغلط , دون أن تکون لبعضهم ایة خلفیات عن معرفة تسامی القبائل ودیارها, على أختلاف أنسابها, فصاروا اذا وجدوا قبیلة تدعى عامر – مثلا – ألحقوا بها کل من تسمى ( عامر ), وکذلک مالک وحرب هلال …… ألخ. فأختلط الحابل بالنابل, وصار کل من أسم قبیلته بنی هلال, یصر على أنهم هلال ابن عامر, أو أسم قبیلته حرب, یصر على أنهم حرب الخولانیة, سکان ما بین مکة والمدینة, وقس على ذلک کثیر.”" جزء مقتبس من مقدمة کتاب – معجم القبائل العربیة المتفقة أسما المختلفة نسبا أو دیارا.
وذلک بتوضیح الأمور التالیة: – نسب القبیلة کاملا, مع تفرعاتها الحالیة, – هجراتهم قدیما وحدیثا, – مواطنهم السابقة والحالیة, – تاریخهم وحروبهم ومعارکهم, وأنعکاساتها علیهم لاحقا, – توزیعهم الجغرافی سابقا ولاحقا. وفی نهایة هذه السطور فانی ادعی القاریء الکریم ان یوجهنی بالتنبیه على ما فی هذا البحث المتواضع من عیب أو شطحات, فالمؤمن مرآة المؤمن. نسأل الله تعالى العون على مسیرتنا فی درب الحیاة الوعر وأضاءة طریقنا بنور منه. هدانا الله لما یحب ویرضى والحمدلله أولا وأخیرا .
نام امام هفتم ما ، موسی و لقب آن حضرت کاظم ( ع ) کنيه آن امام "
ابوالحسن " و " ابوابراهيم " است . شيعيان و دوستداران لقب " باب الحوائج " به آن حضرت داده اند . تولد امام موسی کاظم ( ع ) روز يکشنبه هفتم ماه صفر سال 128هجری در " ابواء " اتفاق افتاد . دوران امامت امام هفتم حضرت موسی بن جعفر ( ع ) مقارن بود با سالهای آخر خلافت منصور عباسی و در دوره خلافت هادی و سيزده سال از دوران خلافت هارون که سخت ترين دوران عمر آن حضرت به شمار است . امام موسی کاظم ( ع ) از حدود 21سالگی بر اثر وصيت پدر بزرگوار و امر خداوند متعال به مقام بلند امامت رسيد ، و زمان امامت آن حضرت سی و پنج سال و اندکی بود و مدت امامت آن حضرت از همه ائمه بيشتر بوده است ، البته غير از حضرت ولی عصر (عج ).
اسامی فرزندان امام موسی کاظم علیه السلام
نام پسران امام موسی کاظم علیه السلام عبارت بود از:
|
1- امام علی بن موسی الرضا ع |
2- ابراهیم المرتضی (جد سادات بیت العلویه) |
3- عباس |
4- قاسم |
|
5- عبدالله |
6- اسحاق |
7- عبیدالله |
8- زید |
|
9- حسن |
10- فضل |
11- اسماعیل |
12- جعفر |
|
13- هارون |
14- حسین |
15- احمد |
16- محمد |
|
17- حمزه |
18- یحیی |
19- عقیل |
20- عبدالرحمان |
و نام دخترانش :
|
1- خدیجه |
2- ام فروه |
3- ام ابیها |
4- علیه |
|
5- فاطمه کبری |
6- فاطمه صغری |
7- نزهیمه |
8- کلثوم |
|
9- ام کلثوم (زینب) |
10- ام القاسم |
11- حکیمه |
12- رقیه صغری |
|
13- ام وحیه |
14- ام سلمه |
15- ام جعفر |
16- لبابه |
|
17- اسماء |
18- امامه |
19- میمونه |
|
این فرزندان از همسران و کنیزان متعدّد بوده اند، و هر کدام درجه و مرتبهای داشته اند.
مراجعه شود به
نسل با برکت امام موسی کاظم علیه السلام
منابع: بحار الانوار، ج 48، ص 287 از ارشاد، مناقب، کشف الغمه، عده الطالب.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 22:1 توسط سید محمد صادق العلوی
دليل ازدواج نكردن دختران امام موسي كاظم علیه السلام
همچنانكه از مطالعه كتب تاريخي و روايات برمي آيد، مي توان گفت كه دختران امام موسي كاظم(ع) بدلائلي كه بعدا خواهيم گفت ازدواج ننمودند؛ و براي علت آن نظريات متفاوتي قائل شده اند من جمله يعقوبي كه از مورخين شيعه است مي نويسد: حضرت امام موسي كاظم(ع) وصيت فرمود كه دخترانش ازدواج نكنند، ولذا هيچيك از آنان ازدواج نكردند، به جز(ام سلمه)كه هم ازدواج واقعي نبود، بلكه وي از مصر عازم حج بود براي اينكه در اين سفر محرمي داشته باشد با پسر عمويش قاسم بن محمد بن جعفرالصادق(ع) عقد محرميت جاري كرد.
اولا: در جواب به فرمايش يعقوبي بايد گفت كه اين گفتار، بي اساس و مخالف با سنت اهلبيت(ع) مي باشد چونكه امكان ندارد ائمه(ع) مخالف سيره جدشان رسول الله(ص) عمل نمايد، زيرا كه روايات زيادي از ناحيه مقدسه رسول الله(ص) بدست ما رسيده كه همه حاكي از اهميت اين امر مستحبي دارد تا جائي كه حضرت ختمي مرتبت مي فرمايد(فليس مني) يعني اگر كسي ازدوج ننمايد از من نمي باشد، آيا معقول است اماميكه ما قائل به معصوميتش مي باشيم اين وصيت را در حق فرزندانش نمايد، پس بايد گفت كه نظريه يعقوبي خالي از واقعيت و غيرمستند مي باشد، چراكه خود وصيت نامه امام موجود بوده و فقط اختيار كردن شوهر دختران خود را مبني بر اجازه امام رضا(ع) مي داند و آنهم به دلائي بوده كه ذكر خواهد شد.
ثانيا: متن وصيتنامه حضرت امام موسي كاظم(ع) در طول قرنها و سالها از حوادث باقي مانده و در كتب تاريخي موجود ا ست كه مرحوم كليني تمام وصيت آن حضرت را در كتاب شرف كافي نقل مي نمايد كه نوشته؛ حضرت امام موسي كاظم(ع) در اين وصيتنامه پس از آنكه همه فرزندانش را به تبعيت از امام رضا(ع) فرمان داد، در مورد فرزندانش فرموده:
"وان اراد رجل منهم ان يزرج اخته فليس له ان يزوجهاالا باذنه وامره، فانه اعرف بمناكح قومه".
"هركدام از آنها اگر بخواهد خواهرش را تزويج دهد، بدون اجازهو فرمان امام رضا(ع)چنين حقي را ندارند، زيرا او به مصالح قومش در امر ازدواج از همه آنها آگاهتر است".
در جاي ديگر از همين وصيتنامه مي فرمايد:
"ولا يزوج بناتي احد من اخوتهن من امهاتهن ولا سلطان ولا عم الا برأيه ومشورته، فان فعلوا ذلك فقد خالفوا الله ورسوله وجاهدوه في ملكه، وهو اعرف بمناكح قومه، فان اراد ان يزوج زوج، وان اراد ان يترك ترك".
"هيچ يك از دخترانم را نبايد برداران مادري و سلاطين و يا عموهايشان شوهر دهند، مگر با نظر و مشورت حضرت رضا(ع) اگر بدون اجازه او به چنين كاري اقدام كنند، با خدا و رسول خدا مخالفت و رزيده اند و در سلطنت خدا منازعه نموده اند، زيرا او به مصالح قومش در امر ازدواج آگاهتر است، پس هركس را او تزويج دهد اطاعت كند و هركسي را او تزويج نكند فرمان برد.
بايد متذكر شد كه در اين وصيتنامه حضرت بيشتر خواستند، به فرزندان خود اعلام كند كه حجت خدا بعد از وي حضرت رضا(ع) است و بايد در هر موردي من جمله مسئله ازدواج از آن حضرت اطاعت و اجازه بگيرند.
بنابر بيان فوق باز فرمايش يعقوبي رد مي شود و بي اساس بودن قول او را مي توان پي برد و لذا صاحب كتاب(حياه الامام موسي بن جعفر) صريحا مجعول بودن نقل يعقوبي را علان نموده است.
نظريه دوم كه در مورد عدم ازدواج دختران حضرت موسي بن جعفر(ع) داده اند اينستكه گفته اند چون براي آن مخدرات هم كفو پيدا نمي شد لذا ازدواج ننمودند.
نظر اينجانب مقداري مقابل به اين قول مي باشد البته قائل به تفكيك نمودن آن مخدرات هستم، و قبل از آن ادعاي ما را به منصه اثبات بگذاريم در رد اين نظريه فوق دو جواب از مؤلف كتاب كريمه اهلبيت(ع) ذكر شده كه ما طرح نموده و پس از آن طرد مي نمايم.
ايشان در كتاب مذكور فرمودند كه:
اولا:"سيره ائمه اطهار(ع) اين نبود كه دختران خود را به جهت پيدا نشدن(كفو) در خانه نگه بدارند و مانع از ازدواج آنها شوند، بلكه آنها عملا و قولا مومن و مؤمنه را كفو يكديگر مي دانستند و امر مي فرمودند كه اگر دين و تقواي كسي را پسنديد دختران خود را به همسري او درآوريد.
ثانيا: در عصر امام كاظم(ع) جوانان شايسته اي از اولاد امام حسن مجتبي(ع) و از تبار حضرت سيدالشهداء(ع) بودند كه مي توانستند كفو دختران آن حضرت باشند.
و اضافه مي كند:
لذا احتمالا نظر سوم درست مي باشد و آن خفقان شديد هاروني مي باشد.
خفقان و اختناق در عصر هارون الرشيد به جائي رسيده بود كه كسي جرأت نداشت به در خانه امام كاظم(ع) آمد و شد كند، كجا رسد به اينكه آرزوي دامادي آن حضرت را در سر بپروراند. اين بود گفتار و اثبات مؤلف كتاب كريمه اهلبيت(ع) ولي نظر ما اين است كه:
اولا: همانطوريكه بيان گرديد، فاطمه كبري حضرت معصومه(ع) در سال 173 هـ .ق بدنيا آمده و نظر به اينكه اين بانو به اجماع مورخين بزرگترين دختران حضرت امام موسي كاظم(ع) بوده و همچنين آن حضرت هم در سال 183 هـ .ق به اتفاق مورخين بشهادت رسيده بايد گفت كه سن آن بي بي حدود ده سال در زمان شهادت امام(ع) بيشتر نبوده و تازه بحد بلوغ رسيده بود چه رسد كه مابقي دختران آن حضرت كه از فاطمه معصومه(ع) كوچكتر بودند، وانگهي همزمان با بلوغيت فاطمه كبري(ع) شهادت پدر موجب گشت كه فراق پرمهر پدر در وجود فاطمه معصومه(ع) و ديگر مخدرات تأثير بگذارد، و بر اثر اين تألم و مصيبت بود كه حتي فكر ازدواج را هم نمي كردند و از طرفي آل علي(ع) در سراسر كشور اسلامي تحت تعقيب و شكنجه و آزار عمال هارون بودند و صددرصد غير از آنها براي دختران حضرت امام موسي(ع) و خاصتا براي فاطمه معصومه(ع) كه در شان و فضيلت او روايات زيادي هم وارد شده پيدا نمي شدند، دست به ازدواج نمي زدند و مضافا براينكه هنوز فراق و هجران پدر در دلهايشان باقي بود كه شهادت حضرت علي بن موسي الرضا(ع) پيش آمد و دوباره آن مخدرات لباس عزا پوشيدند و دانستيم كه امر ازدواج آنها هم مي بايست با رضايت و مشورت آن جناب صورت بگيرد.
ثانيا: چون مورخين عنايتي كافي در تاريخ تولد و وفات و ازدواج اولاد ائمه(ع) و بعضا خود ائمه(ع) نداشتند ممكناست كه آن مخدرات با تمام آن مسائل و مصائب و مشكلاتي كه مطرح گرديد شد، ازدواج نموده و اين سنت شايسته جدشان را پيروي كرده باشند مضافا براينكه(عدم الوجدان لا يدل علي عدم الموجود) چون مورخين مسئله ازدواج اولاد ائمه(ع) را ذكر نكرده و يا در كتب تاريخي موجود نيست دليل بر ازدواج نكردن آن مخدرات نمي توان باشد گرچه در مورد شخص حضرت معصومه(ع) همان دلائل فوق مبني بر عدم ازدواجش كافي است.